نویسنده : احسان ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٤


آدمها،فرشته ها،لک لکها 3

حسابی گیجش کرده بود. هر وقت بیکار میشد به فکر فرو میرفت. چرا نباید این حق رو به اون میدادن؟ نه تنها به اون، به پدر و مادرش هم نداده بودند. هر وقت با مادرش در مورد این قضیه صحبت کرده بود مادر طفره رفته بود. پدر هم همینطور. اون هم طفره میرفت.

همیشه از بچگی به این فکر میکرد که چرا به اون قدرت انتخاب رو ندادند. چرا همیشه باید مجبور باشه. چرا همیشه باید در برابر پیشامدها به جبر تن بده. مادرش قصه ی فرشته ای رو براش تعریف کرده بود که در زمانهای خیلی خیلی دور این قانون رو شکسته بود و یک بار به جبر تن نداده بود. فرشته ای که یکبار انتخاب کرده بود، فرشته ای که به آدم سجده نکرده بود. خیلی وقتها به اون فرشته فکر میکرد. هر چند که حرف پدر حرف دیگری بود. میگفت که نه، آن فرشته هم هیچوقت انتخاب نکرده است، او هم به جبر تن داده،اما تقدیر او بر سجده نکردن بوده و رانده شدن...

همیشه به آدمها حسودی میکرد،که انتخاب میکنند و اشتباه میکنند و باز هم انتخاب میکنند و هیچ کس این حق را از آنها نمیگیرد. حسرت یک انتخاب بر دلش مانده بود.روزها میگذشت. هر بار که تصمیم میگرفت تا طغیان کند،چیزی جلویش را میگرفت.یکبار به سیم آخر زد، فریاد زد و گفت که من اختیار دارم، من انتخاب مبکنم،...بله من الان یه کاری میکنم... الان یه کاری میکنم.... فکر کرد:اما خوب چی کار باید بکنم؟..... اصلا اختیار چی هست؟ منصرف شد.

جمعه بود،آدرس ها رو به بغچه ها وصل کرده بودند و منتظر لک لکها بودند.انتظار سختی نبود، فرشته ها مثل همیشه انتظار میکشیدند، کسی به احساس مسئولیت و وقت شناسی لک لکها شک نداشت.قلبش تندتر از همیشه میزد.نگران بود و هیجان زده. لک لکها آمدند و رفتند. اما او همچنان منتظر ایستاده بود. تا اینکه آخرین کلاغ خودش را به عرش رساند و آخرین بغچه را برداشت و رفت. قلبش آرام گرفت. آنقدرها هم که فکر میکرد سخت نبود.

...

کلاغ راست میگفت، اشتباهی رخ داده بود، سی و چند سال سابقه آنقدر به او آموخته بود که کنیا را با سوئد اشتباه نگیرد! اما حیف که نمیتوانست چیزی را اثبات کند..

فرشته دور از همه ایستاده بود و گریه میکرد. پشتش را به بقیه کرده بود و قاشقی را درون آتش فرو کرده بود و حرارت میداد. قاشق سرخ را برداشت و به پشت دستش زد: سزای فرشته ای که به جبر تن ندهد، سزای فرشته ای که سرپیچی کند. اما قاشق به محض اینکه به دستش خورد ذوب شد و بخار شد : آخه چرا فرشته ها رو از آتش میسازن؟ اه...

 

 

  
نویسنده : احسان ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٤


آدمها،فرشته ها، لک لکها 2

لک لک سن و سالی ازش گذشته بود. الان سی و چند سالی میشد که کارش همین بود. دیگه کار خسته کننده ای شده بود. اینکه آخر هر هفته پرواز کنی و خودتو به آسمون بالا برسونی. یه بغچه و یه آدرس که بهش سنجاق شده بهت بدن و بگن ببرش و به مقصد برسون، درسته که اوایل کار به نظر جذاب میاد، اما به مرور زمان خسته کننده و کسالت بار میشه. اما خوب که فکرشو میکرد، این بهترین تصمیمی بود که سی و چند سال پیش میتونست بگیره. یه آگهی استخدام اونو به اینجا کشونده بود. براش یه سکوی پرش حساب میشد. کلی جلوی بقیه پز میداد که تونسته توی آزمون ورودی قبول بشه. انصافا هم توی این سالها از خودش لیاقت نشون داده بود. چند سالی میشد که ماموریت های سخت رو به اون میدادن. فکرشو بکنید، اگه قرار باشه یکی از بچه ها رو برای یه زن و شوهر اسکیمو که تک و تنها یه گوشه ای توی قطب، جاییکه توی نقشه های جهان دیده نمیشه، یعنی یه جایی توی کره ی جغرافیا که همیشه محل اتصال پایه ی کره ی جغرافیا به کره ست!! پس مجبورن اونجا رو سوراخ کنن تا پایه رو بهش وصل کنن!! بفرستن.

 آخه کدوم لک لکی میتونه این ماموریت رو به درستی انجام بده؟ به هر لک لکی که گفته بودن از زیرش در رفته بود..

تا اینکه اون دستشو بلند کرد و گفت که من میبرمش! یه فرصت طلایی بود برای اینکه نشون بده که چرا بعد از سی و چند سال هنوز هم بهترینه. ماموریت سختی بود. خیلی طول کشید، از شانسش به شب هم خورد،برف و کولاک پدرشو در آورد، اما همه ی دلخوشیش صدای شادی ای بود که از کلبه ی اسکیمو بلند شد.

راه برگشت هم به سختی رفت بود، وقتی به آسمون بالا رسید غروب جمعه بود، حسابی دیر کرده بود، یه بغچه باقیمانده بود و بچه به گریه افتاده بود. لک لک از  زور خستگی نای پرواز نداشت، اما  تعهد شغلی این چیزها حالیش نمیشد. بغچه رو به منقار گرفت و آدرس رو به ذهن سپرد و بلند شد. برگه ی آدرس رو دیگه بر نداشت. صدای یکی از فرشته ها میومد: آهای! آدرسو یادت رفت!! اما اون حوصله ی برگشت نداشت.

خستگی و سن و سال بالا کار خودش رو کرد، یه بچه ی سوئدی وسط کنیا!! عجب اشتباهی!! کل دم و دستگاه کبریایی زیر سوال میرفت!

مرد کنیایی که بچه رو تحویل گرفت، حسابی جا خورد. یه نگاه معنی دار به زنش انداخت و چند تا داد سر زنش کشید. اما برای اینکه گند قضیه در نیاد گفت: شانس ما رو ببین، بچه هه کاله! هنوز رنگش خوب نرسيده! فکر نکنم بتونه برده ی خوبی از آب دربیاد. همون شب کبابش کردن و خوردنش!

لک لک به خاطر این کارش تا اطلاع ثانوی از انجام ماموریتهای حساس خلع شد!! هر چند که اون معتقد بود که یه اشتباهی اتفاق افتاده...

 

 

  
نویسنده : احسان ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٤


آدمها ، فرشته ها ، لک لکها

همگی به صف ایستاده بودند و منتظر بودن ببینن که چه اتفاقی میفته. صدا اومد:" نوبت شماهاست که برید.این بار شماها رو میفرستم تا برید توی دنیا و یه زندگی رو بازی کنید.الان لک لک ها میان تا شماها رو ببرن. دلم میخواد بچه های خوبی برای پدر و مادرهاتون باشین."

این اتفاقی بود که جمعه ها غروب میفتاد. آخر هر هفته لیست اونایی رو که قرار بود هفته ی بعد به دنیا بیان رو اعلام میکردن. اونها هم خودشون رو آماده میکردن تا لک لک ها بیان و اونها رو ببرن. فرشته ها بچه ها رو توی بغچه ها می پیچیدند و با یه سنجاق قفلی آدرس هر کدوم رو به بغچه وصل میکردند.

- تا کی باید این وضع ادامه پیدا کنه؟ نمیشه یه دفعه هم که شده خودمون انتخاب کنیم؟ چرا باید تقدیر ما جوری پیش بره که برامون نوشته شده؟ نمیشه خودمون جا مونو انتخاب کنیم؟

همه ساکت شدند. فرشته ها سرشون رو پایین انداختند و هیچی نگفتند. دوباره به کار خودشون مشغول شدند، انگار نشنیده اند. بچه های دیگه هم ساکت شده بودند. همه جا خورده بودند. اتفاق عجیبی افتاده بود. تا حالا کسی اعتراضی نکرده بود. اصلا نمیدونستن که میشه اعتراض هم کرد.

یه دقیقه بعد بقیه هم شروع کردن: آره راست میگه، چرا نباید خودمون انتخاب کنیم؟ تا کی باید به جبر تن بدیم؟ این همه بچه رو بدون اینکه نظرشونو بپرسین فرستادین جاییکه دوست داشتین، برای یکبار هم که شده این فرصت رو به ما بدین.

اصرارشون کارگر افتاد. قرار شد خودشون انتخاب کنن. از هر کدوم پرسیدن که چه جور جایی دوست دارن برن؟ چه جور پدر و مادری دوست دارن؟ کجای دنیا میخوان زندگی کنن؟

شروع کردن به گفتن: من دوست دارم پدرو مادری داشته باشم که.... ، دلم میخواد خونه مون..... ، دلم میخواد ....  .از همه پرسیدن. همه گفتن، همون چیزی رو که میخواستن. کار سختی نبود. سه سوته آدرس های جدید رو آوردن و بهشون دادن. فرشته ها آدرسهای قبلی رو باز کردن و جدید ها رو وصل کردند.

نیم ساعت طول کشید تا لک لک ها اومدن. توی این نیم ساعت همه ساکت ساکت بودن و فقط فکر میکردن. بچه ها به این فکر میکردن که کارشون درست بوده یا نه، این اولین بار بود که خودشون انتخاب میکردن. فرشته ها هم سرشون رو پایین انداخته بودن و فقط فکر میکردن. نمیدونم به چی، شاید به اینکه کاش اونها هم میتونستن انتخاب کنن، شاید به اینکه این بچه آدمیزادها همیشه با این قدرت انتخابشون خودشونو به هلاکت میندازن، هر چیزی که به آدم میدن رو که نباید استفاده کنه. ولی چند تاییشون هم بودن که یواشکی اشک میریختن، دلشون میخواست برای یکبار هم که شده لذت انتخاب رو بچشن.

لک لک ها اومدن. به هر کدوم یکی از بچه ها رو دادن تا ببره و به آدرسش برسونه.به سه تا از لک لک ها اجازه ندادن تا این کارو بکنن.این دفعه قضیه فرق میکرد. انگار فرشته ها هم میخواستن تا به این انتخاب اجازه بدن تا به بهترین نحو به پیش بره.

لک لکها بغچه ها رو با نوکشون گرفتن و به پرواز در اومدن. فرشته ها مثل همیشه بلند شدند و براشون دست تکون دادن. مثل همیشه دعاشونو بدرقه بچه ها کردن. اما اینبار یه فرقی داشت، چند تا از فرشته ها اشک میریختند...

 

 

  
نویسنده : احسان ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٤


دال- ر- ی - غين

یکی بود یکی نبود.قصه  قصه ی مردی بود که مسافر بود.

خاطرت آید که آن شب ، از جنگل ها گذشتی

بر تن سرد درختان، یادگاری می نوشتی

روزی روزگاری مردی مسیرش به دهی افتاد. خودش هم یادش نمی اومد که اون ده رو خودش انتخاب کرده بود یا اینکه  سرنوشت اون ده رو سر راهش گذاشته بود.مرد توی ده اتراق کرد. نه به خاطر اینکه نای رفتن نداشت ، به خاطر اینکه سفرش به خاطر این بود که یه جا واسه ی موندن پیدا کنه. انگار این ده ارزشش رو داشت. نمیدونست چه طوری به این نتیجه رسیده بود، اما ته دلش اینجوری فکر میکرد. مرد، مقیم ده شد. مردمای ده بهش مهربونی کردن. مرد چیزهایی از مردمان ده دید که توی جاهای دیگه ندیده بود. روز به روز به تصمیمش بیشتر ایمان می آورد: که این ده رو درست انتخاب کرده. مرد انقدر خوشحال بود که به اونهایی هم که از این ده مینالیدند میگفت که اشتباه میکنن! خلاصه مرد به کلی شهروند ده شده بود. مرد شده بود مبلّغ ده. مرد به خیال خودش به ده کمک هم میکرد. مردمای ده هم با قیافه های شادمان روزگار میگذراندند.

ده شده بود مایه ی رشک سرزمین های دیگر. از سرزمین های قدیم گرفته تا سرزمین های جدیدی که بعد از اون ده ساخته شده بودند. تا اینکه ده چشم خورد. چند نفری از ده ساز جدایی زدند. گفتن که ما میخوایم خونه مونو از ده ببریم بیرون. گفتن که فکر کردن و دیدن که اینجوری بهتره. هر وقت هم به ده نیاز پیدا کردن، میان و به ده سر می زنن.چون اینجوری فهمیدن که ده یه جاییه که هر وقت بهش نیاز داشته باشیم میاییم و ازش استفاده میکنیم. چون ده فقط جاییه که وقتی بهش نیاز داری باید بیایی و بهش سر بزنی. و الا ده حوصله ی آدم رو بقیه ی وقت ها سر می بره.ده فقط خوبه برای خرید و شب های جشن و شادی که توش برگزار میشه. و الا روزهای ده به درد بخور نیست. دسته دسته شروع به اثاث کشی کردن. چون دیدن که اثاث کشی بیشتر به ایده آل هاشون نزدیکه. اونها اومده بودن توی ده تا به سعادت برسن. اما انگار اثاث کشی اونها رو به سعادت بیشتر نزدیک می کرد.

اگه داستان رو همین جا تموم کنیم زیاد قشنگ نمیشه، پس بهش شاخ و برگ بدیم. پس خودخواهی رو وارد داستان می کنیم: خودخواهی که تا اینجای داستان خواب بود، به کمک ده و قصه ی ما اومد:

مشکل توی ده وجود داشت. انکار ناپذیر بود. شروع شد. بیکاری و مشکلات دست به دست هم دادند. یکی یادش اومد که از قدیم دوست داشته با یه نفر کوچ کنه و از ده بره اما اون نفر با یکی دیگه کوچ کرده و رفته، پس لعنت به هر دوشون. اون یکی یادش اومد که همسایه شون تا دیروز دوستای خوبی بودن، اما شبانه کوچ کردن و رفتن، پس لعنت به این همسایه. یکی دیگه یادش اومد که اصلن دلیلی واسه ی اومدن به ده نداشته، پس بهتره که بره. از در و دیوار نکبت باریدن گرفت. وسط ده یه دیوار کشیدن و گفتن که یا بیا این ور و یا برو اون ور، مرد مسافر دید که شب خوابیده و صبح که بلند شده دیواری جلوش کشیدن. گفت که چه خبره؟ گفتن: مگه نمیدونی؟ همه ی مشکلات ده به خاطر اون ور دیواری هاست، مگه ندیدی؟ اونها همه کارها رو خراب میکنن، ما که سرمون به کار خودمونه. مرد مسافر باور نکرد. شبانه از بالای دیوار پرید اونطرف و پرسید: ببخشید چه خبره؟ گفتن: مگه نمیدونی؟ همه ی مشکلات ده به خاطر اون طرف دیواری هاست، مگه ندیدی؟ اونها همه کارها رو خراب میکنن، ما که سرمون به کار خودمونه. مرد مسافر باور نکرد.انگار ده آنی نبود که به آن ایمان آورده بود. اما نمی توانست از ده دست بکشد. مرد را چیزی در ده نگه میداشت. دل مرد را با زنجیری به ده بسته بودند. از یک طرف میخواست از ده برود، از طرف دیگر نمی تونست دلش را جا بگذارد.مرد عاشق شده بود.هر روز به یک طرف دیوار میرفت و به مردم ده سر میزد. توی خیالش روزهای قدیم رو میدید. توی خیالش میدید که دیوار خراب میشه. اما توی واقعیت چیز دیگه ای بود. مردمای این طرف و اون طرف به محض اینکه بیکار میشدن آجر و سیمان میاوردن و دیوار رو محکمتر میکردن. دیوار انقدر ضخیم شده بود که مسافر نمیتونست دیگه مثل قدیم راحت از اون رد بشه. یادش اومد که حتی خودش هم چند دفعه به اونها کمک کرده بود تا دیوار رو ضخیمتر و محکمتر کرده بودن.مرد چند نفری رو دیده بود که مثل خودش اعتقادی به دیوار نداشتن.میومدن این طرف و میرفتن اون طرف. اما کار به اینجا هم ختم نشد. وقتی دیوار به اندازه ی کافی ضخیم شد، هر دفعه که از دیوار رد میشد و به یک طرف دیوار میرفت شروع میکردن توی گوشش قصه خوندن: این خشکسالی را میبینی؟ کار اونهاست. مرد میپرسید چرا؟ میگفتن که مگه نمیبینی؟ فقط اینجا خشکسالی اومده، اون طرف آباد آباده! اونها آب رودخانه رو بستن. مرد میگفت نه، باور کنید که اون طرف هم خشکسالی است، اما کسی باور نمیکرد. مرد دوباره از دیوار گذشت تا آن طرف را ببیند، گفتن:هان؟ از اون طرف اومدی؟ خوشحالن و دارن به ریش ما میخندن؟ آره دیگه طاعون کار اونهاست. همه ی دامهای ما دارن میمیرن، اما اونها شادن، پس کار اونهاست. مرد گفت: نه، اونها هم بدبختی دارند، آنها هم طاعون زده اند، کار آنها نیست. اما باور نکردند.روزگار بد و بدتر شد. روز به روز از عده ی کسانی که از دیوار میگذشتن کم وکمتر میشد.مسافران یا خسته میشدند و یا به همان دردی دچار میشدن که مردمان دو طرف دیوار را گرفته بود. مرد مسافر از غم و درد به خود میپیچید. تنها دل خوشی اش آنهایی بودند که دیوار را باور نکرده بودند و زنجیری که نگه ش میداشت. یک بار که از دیوار رد شد، مردم آن طرف دیوار را دید که دست به کمر ایستاده اند و منتظر اویند. ملخ محصول ده را خورده بود. میگفتن که کار آن طرف دیواری هاست. این بار گفتن که مرد هم مال آن طرف دیوار است، پس او هم از آنهاست. مرد نگاهی به جمعیت انداخت، در میان آنها آنهایی را دید که به دیوار اعتقادی نداشتند، ملخ محصول آنها را خورده بود. به حرف مردمان پشت دیوار هم گوش کرده بودند.مرد انگیزه ای برای ماندن نداشت. به دلش دست زد، زنجیر هم لای دیوار گیر کرده و قطع شده بود. زنجیر هم دیوار را باور کرد.مرد از ده رفت.به خودش سپرد که هیچ چیز را باور نکند، حتی یک ده آباد را.  

 

سخته دل کندن از این شهر و دلبستگیا

موندن از خونه جدا با همه خستگیا

 

 

 

دو سال به خاطر ده نوشتم. دیگه بسه.

 

  
نویسنده : احسان ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤


يا به ما مو بدهد، يا بزند گردن ما

مردان سنگاپوری در يک نظر خواهی اعلام کرده اند که حاضرند جوانمرگ بشن ، اما طاس نشن!

کچلا جمع شويد تا برويم پيش خدا...

  
نویسنده : احسان ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٤


خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد؟

تا حالا به سرتون زده که تاريخ بسازين؟

بچه که بودم (نه که الان ديگه نيستم!) خيلی دلم ميخواست. يه جوری يه گوشه ای از تاريخ اسم من ثبت بشه. خيلی لذت بخشه...

خيلی فکر ميکردم که چه طور ممکنه که يه کاری انجام بدم که موندگار بشه. شايد باورتون نشه ، حتی به کارهای خبيث هم فکر ميکردم. کشور گشايی! قتل عام ؟!!

کار سختيه؟

http://news.bbc.co.uk/sport1/hi/other_sports/horse_racing/4409211.stm

شايد بشه راحتتر هم به اين آرزو رسيد. مثلا يه کاری کنيم که اسممون توی کتاب رکوردهای گينِس ثبت شه. ايده ای دارين؟

  
نویسنده : احسان ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤


اطرافم

این بغل، یه لیستی هست که بالاش نوشته: "دوستان به ترتیب قد!! " زیرش یه سری لینکه به دوستانی که وبلاگ دارن. مطالب زیر رو هم از آخرین نوشته هاشون انتخاب کرده ام. بدون شرح باشه بهتره. اما تو رو خدا در موردشون فکر کنید:

عزيز دلم نصرا...سکرتر

خیلی خلوت شده دور و بر من. حتی خیلی صداها که میتونست الآن باشه هم نیست. انگار همه صداها باهم رفتن. و من هنوز هم به این خلوت بودن عادت نکردم.

 

azize delam nasrollah_e secreter

Later, football loses its miraculous power one me. Like other things. Like cigars, pipe and so. And now, there is nothing. Nothing has any power on me. Any power to make me forget. So I live with all of my pains, thoughts and problems. For every moment.

 

لرد يحيي

فقط سه ماه مونده، شايدم دو ماه، شايدم پنج ماه، نمي‌دونم. دو ماه ديگه وقت دارم عادي زندگي کنم، بعد تا يه ماه بعدش هنوز علايم حياتي رو کامل دارم ولي ديگه نميشه بهم گفت مرده، بعد از اون هم تا دو ماه يکي يکي علايم حيات از بين ميرن و بعد از 5 ماه ديگه تموم. البته خيلي‌ها بهم داروهاي افزايش عمر از يک الي 3 سال رو پيشنهاد مي‌کنن، ولي شنيدم اون داروها تورو ظاهرا زنده نگه ميدارن ولي ديگه روح نخواهي داشت. اگه هم داشته باشي به هيچ دردي نمي‌خوره. اينه که تصميم خودمو براي مرگ گرفتم. نمي‌دونم اين دو ماه رو چطوري بايد بگذرونم.

هرچه...

جماعت سن بالای اینجا. کسی بروفن همراش داره ؟

تُف به این سردرد !

از درس سحر تا ...

بيشتر از اينا خود خواهم. حالم از گنديدن و تعفن به اسم عشق، دوست داشتن يا هر چرند ديگه ای به هم می خوره. به نظر من همه ی آدمای بی مصرف برای توجيه خودشون از همين مزخرفات سر هم می کنن.

******************************************************

كودكي در دنياي بزرگترها

اين جور آدمها انتخابی ندارند. داغی بر قلبشان خورده که همواره دل آنها را ميسوزاند. و هيچ گاه چيزی را به دليلی بر چيزی ديگر انتخاب نکرده اند. برای اين آدمها سعی و تلاش معنی ای ندارد. چيزی بر گردنشان بسته شده که با صورت بر زمين ميکشدشان. و تنها بايد درد را تحمل کنند. برای اين جور آدمها نه اميدی هست و نه آرزويی. شايد هيچ گاه رسيدنی در کار نباشد. و اميد به رسيدن واژه ای بی معنا باشد. و شايد تنها بايد در حسرت سوخت. و نهايت امر اين باشد که در حسرت او نابود شد.

تذکرة الاوسيا

هميشه ازين ميترسيدم كه بميرم و ببينم قسمت حقيقي زندگيم متوسطش صفر ميشه. بد ترسناكه كه ببيني همه اش "وهم" بوده. راستش من الان حرفي رو چيزي كه تو دوست داري نمي تونم بزنم چون نمي فهممش .ربطي هم به من نداره شايد !! ولي اگه به حقيقيت اعتقاد داري حواست به توان باشه !!!

حصار جادويي

سعی می‌کنم به هیچی فکر نکنم و بخوابم ، خلاء . نمی‌شه ، انگار خون تو سرم داره زیاد می‌شه ، حس می‌کنم قلبم داره تند تر می‌زنه، شایدم محکم‌تر . نفسام بریده بریده می‌شه ، انگار از یه چیزی ترسیده‌ام ، آب دهنم خشک شده ، تو سرم دارن یه چیزاییو خط خطی می‌کنن .

لات جوانمرد

رفتی سینما خیر سرت فیلم ببینی دو تا کفتر نشست جلوت این یکی چیپس می کنه تو حلق اون یکی ..اون چیپس می کنه تو حلق این یکی ...بابا فیلمت رو ببین

دالان سبز يك كرگدن

 

شمرده شمرده از اول شروع میکنیم... د... ن... ی... ا... م... ح... ل... گ... ذ... ر... ا... س... ت... . خ... و... ش... ب... ه... ح...  ا... ل... آ... ن... ا... ن... ک... ه... چ... ی... ز... ی... د... ا... ر... ن... د... ف... ا... ر... غ... ا... ز... ت... م... ا... م... گ... ذ... ر... ه... ا ... و... گ... ذ... ش... ت... ن... ه... ا... .

.: LostLord.com :.

صداي زمخت آقاي همسايه هم مي آيد كه همه اش فحش ميدهد و ميگويد خفه شو ... پدرسگ ...
آقاي همسايه به طور قطع اين بار دارد خانوم همسايه را مي كشد

اندر خم يك كوچه

با اراده قوي هرگز بدن گرفتار ضعف نمي‌شود. در بين تن و جان اصالت ‏از آن جان است. اين‌چنين نيست كه بدن بتواند مستقيماً فتوا بدهد و بگويد من اين كار را ‏نمي‌توانم انجام بدهم. اگر اراده قوي باشد هرگز بدن گرفتار ضعف نمي‌شود.

 

!! آرين کوچولو

اين پست به يه سری علت پاک شد...

نگار نوجوان

تمام پنجره ها رنگ آب خواهد خورد

و پیچکی کنار نرده ی ما پیچ و تاب خواهد خورد

 

و من که منتظرم روی پله می خندم

و باز هم پلی از نخ

میان پیچک و دست درخت،

می بندم!

 

حرفهاي بي مخاطب

ابليس وقتی می خواهد انسان را وسوسه کند يکسان عمل نمی کند.متناسب با نقطه ضعف هر کس! منتها هيچ کس اول بازی آس رو نمی کند.اول با چيزهای کوچک شروع می کند .مثلا برای فردی که با مقام وسوسه می شود ذرتی نمی رود وعده مقام بدهد.يک مقدار با پول و چيزهای ديگر نرمش می کند بعد آس رو می کند و بدين ترتيب فرد در هچل می افتد!

نامه هاي سر گشاده ي يك نوجوان

خط آدمها در حالت عادی صاف و بی انحناست . به این میگن راه مستقیم . یعنی لحظه ای که وارد این دنیا می شیم خط ما صاف صاف هست.

 

اختیار خط هر کسی دست خودشه یعنی هر آدمی میتونه این خطشو تا آخر عمرش مستقیم نگه داره یا میتونه بهش انحنا بده

 

همین...

 

  
نویسنده : احسان ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٤